جملات زیبا

شرم میکنم با ترازوی کودک گرسنه کنار خیابان سیری ام را وزن کنم .

 

ای کاش یک ماه نیز موظف بودیم از اذان صبح تا غروب آفتاب فقرا را سیر کنیم نه اینکه گرسنگی و تشنگی کشیده تا فقط رنج آنها را درک نماییم

 

آری هزاران بار افسوس که دیریست وا مانده ایم در ظاهر دین ، دهانمان پر شده از غلظت تلفظ حرف " ض " در کلمه " ولا الضالین " ولی غافل از آنکه خود عمریست در گمراهی به سر میبریم...

به راستی ما به کجا میرویم

نوشته شده در چهارشنبه 1393/05/08ساعت 18:32 توسط بهروز| |

درسته که از عربها بدمون میاد . اما کاری به عربها نداریم . و سرمون توی لاک خودمونه. پس:

 عید سعید فطر مبارک

خدا رو شاکرم که تونستم توی گرمای بندرعباس کم و بیش روزه ها رو بجا بیارم.پس:

الهی شکر

 

نوشته شده در سه شنبه 1393/05/07ساعت 16:33 توسط بهروز| |

کلافه ام از حس ناسپاس بودنم، وقتی دیدم پسر معلولی خطاب به آفریدگارش گفت: "خدایا شکرت مرا در مقامی خلق کرده ای که هر کس مرا میبیند تو را شکر میکند.

(شهلا)

نوشته شده در سه شنبه 1393/04/24ساعت 12:16 توسط بهروز| |

دختره زیبایی رو دیدم که تن فروش بود

خیلی ها بیتابانه توی صف انتظار بودن

من هم رفتم توی صف، جلو که رسیدم دیدم تنش تن ماهی جنوبه ، سه تا خریدم :-)

                                 

نوشته شده در جمعه 1393/01/29ساعت 8:10 توسط بهروز| |

بعضی بزرگ زاده می شوند

بعضی بزرگی را بدست می آورند

بعصی بزرگی را به دامانشان می اندازند

نوشته شده در جمعه 1393/01/29ساعت 8:3 توسط بهروز| |

حواسمان به بی حواسی هایمان هست؟
موهایمان را که دم اسبی می بندیم یورتمه می رویم
و میز را که می چینیم خشک می شود
و همه ی هراس قلک هایمان از پر شدنشان است
و کتری داغدیده از درون می سوزد
و زندگی ما هر روز تکرار روز قبلش را به اسم امروز تکرار می کند
تا شاید فردایی بهتر از درون که نه از بیرون برای ما شاخته شود...

نوشته شده در یکشنبه 1393/01/17ساعت 14:24 توسط بهروز| |


امیدوارم همه سال خوبی داشته باشن
نوشته شده در یکشنبه 1393/01/17ساعت 10:28 توسط بهروز| |

ﻣﻦ ﻫﺮﭼﯽ ﺻﺒﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﯿﻔﺘﻪ ﺭﻭ ﻏﻠﺘﮏ

ﺧﺒﺮﯼ ﻧﺸﺪ . . .

ﺍﻻﻥ ﻣﻨﺘﻈﺮﻡ ﮐﻪ ﻏﻠﺘﮏ ﺑﯿﻮﻓﺘﻪ ﺭﻭﻡ ﺧﻼﺹ ﺷﻢ ﺑﺮﻩ |


از طرف....

نوشته شده در سه شنبه 1392/08/07ساعت 14:29 توسط بهروز| |

توی تمام زندگیم فکر میکردم هوا مجانیه.....

تا اینکه یه بسته چیپس خریدم.

نوشته شده در جمعه 1392/06/15ساعت 9:44 توسط بهروز| |


همه دوست دارند که به بهشت بروند،
ولی کسی دوست ندارد که بمیرد ... !

نوشته شده در جمعه 1392/06/15ساعت 8:26 توسط بهروز| |

نوشته شده در سه شنبه 1392/05/01ساعت 13:21 توسط بهروز| |

در هیاهوی زندگی دریافتم چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت در حالی که گویی ایستاده بودم !

چه غصه هایی که فقط سپیدی مویم را حاصل شد در حالی که قصه ی کودکانه ای بیش نبود!

دریافتم که کسی هست که اگر بخواهد میشود و اگر نه نمیشود. به همین سادگی!

کاش نه میدویدم و نه غصه میخوردم  ، به جایش فقط او را نگه میداشتم . او خودش به جایم میدوید و غصه میخورد.


برچسب‌ها: خدا, زندگی, سپیدی مو, افسوس
نوشته شده در شنبه 1392/03/18ساعت 11:38 توسط بهروز| |

خودتان را سفت بچسبید !

قدر خودتان را بدانید ....

ارزان نفروشید خودتان را ؛

به لبخندی ، به حرفی ، به نقلی ، به هدیه ای ، به اندک توجهی ...

بگذارید تلاش کند.

بگذارید برای به دست آوردنتان هزار راه را امتحان کند.

بگذارید قدرتان را بداند. بگذارید بهایتان را بپردازد.

آدمها چیزهای مفت به دست آمده را مفت هم از دست می دهند !

.

گــــــران باشید !

نوشته شده در دوشنبه 1392/02/23ساعت 21:54 توسط بهروز| |

خیلی لذت بخش هست وقتی عجله داری که از چهار راه رد شوی و چراغ سبز میماند

نوشته شده در یکشنبه 1392/02/22ساعت 7:19 توسط بهروز| |

ضربه خوردیم و شکستیم و نگفتیم چرا؟

               ما دهان از گله بستیم و نگفتیم چرا؟


جای "بنشین" و "بفرما" "بتمرگی" گفتند

              ما شنیدیم و نشستیم و نگفتیم چرا؟


"تو" نگفتیم و "شمایی" نشنیدیم هنوز

              ساده مثل کف دستیم و نگفتیم چرا؟


دل سپردیم به آن "دال" سر دشمن و دوست

              دشمن و دوست پرستیم و نگفتیم چرا؟


چه "چراها" که شنیدیم و ندانیم چرا

              ما همین بوده و هستیم و نگفتیم چرا؟
نوشته شده در چهارشنبه 1391/12/23ساعت 17:57 توسط بهروز| |

نوشته شده در جمعه 1391/12/11ساعت 15:21 توسط بهروز| |

در پس ایده های کارای اشتباه و کارای درست ، یه زمین هست...

من اونجا میبینمت.



نوشته شده در دوشنبه 1391/11/30ساعت 22:16 توسط بهروز| |

یکی از دوستان امروز گفت :

 

هیچوقت کاری نکن که پیشوند اسمت تبدیل به پسوند بشه

مثلا"

      آقا آیدین 

           بشه آیدین

                 بعد بشه آیدین خره

نوشته شده در سه شنبه 1391/10/26ساعت 20:30 توسط بهروز| |

نوشته شده در جمعه 1391/10/22ساعت 14:6 توسط بهروز| |


                                                             خدايا                                                                      به داده و نداده و گرفته ات شکر                                                                     كه داده ات نعمت است
                  و نداده ات حكمت
            و گرفته ات امتحان


برچسب‌ها: خدایا, الهی, الهی شکر, خدایا شکر
نوشته شده در سه شنبه 1391/10/05ساعت 18:54 توسط بهروز| |


* در حمام آواز بخوان.

* در روز تولدت درختی بکار.

* طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.

* بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.

* فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.

* ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.

* هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.

* شیر کم چرب بنوش.

* هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد.

* فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.

* از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.

* فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند.



نوشته شده در جمعه 1391/10/01ساعت 8:8 توسط بهروز| |

سعدی

 

           چنان قحط سالی شد اندر دمشق        که یاران فراموش کردند عشق

           چنان آسمان بر زمین شد بخیل        که لب تر نکردند زرع و نخیل

           بخوشید سرچشمه‌های قدیم          نماند آب، جز آب چشم یتیم

                 نبودی بجز آه بیوه زنی          اگر برشدی دودی از روزنی

                چو درویش بی برگ دیدم درخت          قوی بازوان سست و درمانده سخت

          نه در کوه سبزی نه در باغ شخ          ملخ بوستان خورده مردم ملخ

               در آن حال پیش آمدم دوستی           از او مانده بر استخوان پوستی

         وگرچه به مکنت قوی حال بود          خداوند جاه و زر و مال بود

               بدو گفتم: ای یار پاکیزه خوی          چه درماندگی پیشت آمد؟ بگوی

                  بغرید بر من که عقلت کجاست؟          چو دانی و پرسی سؤالت خطاست   

        نبینی که سختی به غایت رسید          مشقت به حد نهایت رسید؟

                نه باران همی آید از آسمان           نه بر می‌رود دود فریاد خوان

             بدو گفتم: آخر تو را باک نیست          کشد زهر جایی که تریاک نیست

                      گر از نیستی دیگری شد هلاک           تو را هست، بط را ز طوفان چه باک؟

           نگه کرد رنجیده در من فقیه           نگه کردن عالم اندر سفیه

که مرد ارچه بر ساحل است، ای رفیق           نیاساید و دوستانش غریق

           من از بینوایی نیم روی زرد           غم بینوایان رخم زرد کرد

                        نخواهد که بیند خردمند، ریش            نه بر عضو مردم، نه بر عضو خویش

            یکی اول از تندرستان منم            که ریشی ببینم بلرزد تنم

                منغص بود عیش آن تندرست           که باشد به پهلوی رنجور سست

           چو بینم که درویش مسکین نخورد            به کام اندرم لقمه زهرست و درد

            یکی را به زندان بری دوستان           کجا ماندش عیش در بوستان؟

"با تشکر از بازدید کننده گرامی شهلا"


برچسب‌ها: سعدی, فیس بوک, جملات زیبا
نوشته شده در جمعه 1391/09/17ساعت 18:4 توسط بهروز| |



  ﻫﺮ ﺧﺮﺍﺑﯽ ﺭﻭ ﻣﯿﺸﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺟﺰ ﺫﺍﺕ ﺧﺮﺍﺏ...!!

برچسب‌ها: خسرو شکیبایی, فیس بوک
نوشته شده در پنجشنبه 1391/09/16ساعت 18:36 توسط بهروز| |

 

باز باران بی ترانه

باز باران با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها
می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم
باز ماتم

من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی دانم ، نمی فهمم!!!!!
کجای قطره های بی کسی زیباست؟؟؟؟

نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست
نمی فهمم!!!!!

کجای اشک یک بابا
که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه باران
به روی همسرو پروانه های مرده اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد
نمی دانم!!!!!

نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست
نمی فهمم!!!!!

یاد آرم روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران ، از برای نان

مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد
فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود
نمی دانم
کجــــای این لجـــــن زیباست

بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست
و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست
و باران من و تو درد و غم دارد

خدا هم خوب می داند                                                                                                                                       که این عدل زمینی ، عدل کم دارد

نوشته شده در دوشنبه 1391/09/13ساعت 11:41 توسط بهروز| |

خاطرات را باید سطل سطل از چاه زندگی بیرون کشید
خاطرات نه سر دارند و نه ته
بی هوا می آیند تا خفه ات کنند
می رسند ... گاهی وسط یک فکر، گاهی وسط یک خیابان، گاهی ...
سردت می کنند، داغت می کنند
رگ خوابت را بلدند
زمینت میزنند
خاطرات تمام نمی شوند ...
تمامت می کنند ...

"شهلا"

نوشته شده در شنبه 1391/08/27ساعت 21:49 توسط بهروز| |

آیا میدانستید که...


-درکدام جنگ ناپلئون مرد؟

در آخرین جنگش


-اعلامیه استقلال آمریکا درکجا امضاشد؟
در پایین صفحه

-علت اصلی طلاق چیست؟
ازدواج

-علت اصلی عدم موفقیتها چیست؟
امتحانات

-چه چیزهایی را هرگز نمی توان درصبحانه خورد؟
نهار و شام

-چه چیزی شبیه به نیمی از یک سیب است؟
نیمه دیگر آن سیب

-اگر یک سنگ قرمز را در دریا بیندازید چه خواهد شد؟
خیس خواهد شد

-یک آدم چگونه ممکن است هشت روز نخوابد؟
مشکلی نیست شبها می خوابد :)))
نوشته شده در سه شنبه 1391/08/23ساعت 18:2 توسط بهروز| |

به من مجوز چاپ نمیدهند,میگویند:

                   داستانی که نوشته ای قابل باور نیست!

                                         من فقط خاطراتم را نوشته بودم!!

"ماورائی"

نوشته شده در سه شنبه 1391/08/23ساعت 6:45 توسط بهروز| |

 
اين روزها خيلي‌ها حرف می‌زنند؛

و حرف، خيلی می‌زنند!

بخواهيم يا نخواهيم سخنانی به‌گوش می‌رسد كه
...

گاه در عقل گوينده،

گاه در ديانت او،

گاه در مردانگی،

و گاه در صداقت او،

و گاهی نيز در همه‌‌ی اين‌ها يك‌جا ترديد ايجاد می شود!

و همه‌ی اين‌ها به‌خاطر ماهيت و محتوای سخنی است كه بر زبان رانده شده،

و يادآور اين توصيه‌ی حكيمانه‌ی اميرمؤمنان كه بيش و پيش از هر چيز بايد در اصل سخن انديشيد؛

و تداعيی كننده‌ی اين مثل معروف و پرمغز كه:

شنونده بايد عاقل باشد!
نوشته شده در سه شنبه 1391/08/16ساعت 11:19 توسط بهروز| |

داشتن مغز دلیل قطعی بر انسان بودن نیست
پـســتـه و بـادام هــم مـغز دارن !


برای انسان بودن باید شعــــــــــــور داشت...
نوشته شده در شنبه 1391/07/22ساعت 22:6 توسط بهروز| |

راهنمای مشاغل در ایران ...

قصاب: مرتیکه ی چاقوکش
کارگر: مرتیکه‌ی حمّال
فروشنده‌ی خدمات یا کالا: مرتیکه‌ی دلّال
آرایشگر: زنیکه‌ی فاحشه
ورزشکار: مرتیکه‌ی تنه‌لش
بازرگان: مرتیکه‌ی دزد
مهندس راه و ساختمان: مرتیکه‌ی عمله
پزشک: مرتیکه‌ی قاتل
طنزپرداز: مرتیکه‌ی دلقک
نوازنده: مرتیکه‌ی مطرب
شاعر: مرتیکه‌ی بی عار
دانشمند: مرتیکه‌ی بیکار
فیلسوف: مرتیکه‌ی  ...خل
سخن‌ور: مرتیکه‌ی ورّاج
منتقد: مرتیکه‌ی عقده‌یی
قاضی: مرتیکه‌ی بی‌وجدان
سیاستمدار: مرتیکه‌ی حرومزاده
روحانی: مرتیکه‌ی آ خو ند ...
نوشته شده در دوشنبه 1391/05/30ساعت 18:44 توسط بهروز| |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت

  • 
  • 
  •