جملات زیبا

در تمام رنجهایی که میبریم ، صبر، اوج احترام به حکمت خداوند است ...

در برهوت

نوشته شده در چهارشنبه 1393/10/24ساعت 8:4 توسط بهروز|

خـــدایـا !

مــــن دلـــــم قـــرصـه !

کــسی غـیـــر از تـــــو با مــــن نیســـت

خیالــــت از زمـیـــن راحــــت، کــه حـتی روز روشــــن نیســت

کــسی اینـــجا نـمی بینه، کــه دنـیا زیـــر چشــماتـه

یـه عمـــره یادمــــون رفـته، زمیــــن دار مــکافـاتـه

فـــرامــوشــم شـــده گاهی، کـه ایــن پایـیـن چـــه هــا کــــــردم

که روزی بایــد از اینجــا، بازم پیش تــــو برگــردم

خـــدایا وقـــت بـرگشـتن، کمی با مـــن مـــــــدارا کـــن

شنـــیدم گــرمه آغـــوشـت، اگــه میشه منــم جـا کــن…

 

حرفهای عاشقانه

نوشته شده در دوشنبه 1393/10/22ساعت 9:12 توسط بهروز|

سوالات رو با عقاید خودتون جواب بدید. جالبه . اینها هم جوابای من:

اگه ماشین بودم ♥ = "بوگاتی" بودن رو انتخاب میکردم



اگه فعل بودم ♥ = "ما" بودن رو انتخاب میکردم



اگه رنگ بودم ♥ = "سبز" بودن رو انتخاب میکردم



اگه هوا بودم ♥ ="برفی" بودن رو انتخاب میکردم



اگه میوه بودم ♥ ="خیار" بودن رو انتخاب میکردم



اگه حیوان بودم ♥ = "سگ" بودن رو انتخاب میکردم



اگه کتاب بود♥ = "ماورائ طبیعی" بودن رو انتخاب میکردم



اگه فیلم بودم ♥ = "اکشن" بودن رو انتخاب میکردم



اگه گناه بودم ♥ = "دروغ گویی" بودن رو انتخاب میکردم



اگه خواننده بودم ♥ = "لیلا فروهر" بودن رو انتخاب میکردم



اگه ساز بودم ♥ = "پیانو" بودن رو انتخاب میکردم



اگه بازی بودم ♥ ="پلی استیشن" بودن رو انتخاب میکردم



اگه هنر بودم ♥ = "خطاطی" بودن رو انتخاب میکردم



اگه شغل بودم ♥ = "پیمانکار" بودن رو انتخاب میکردم



اگه شهر بودم ♥ = "آبادان" بودن رو انتخاب میکردم



اگه ورزش بودم ♥ = "شنا" بودن رو انتخاب میکردم

 

شما هم توی وبلاگ خودتون با نظر خودتون کپی کنید البته اگر مایلید.

نوشته شده در یکشنبه 1393/10/21ساعت 14:8 توسط بهروز|

هوا سرد است و برف آهسته بارد
                                                ز ابری ساکت و خاکستری رنگ
زمین را بارش مثقال، مثقال
                                                فرستد پوشش فرسنگ، فرسنگ
سرود کلبه ی بی روزن شب
                                                سرود برف و باران است امشب
ولی از زوزه های باد پیداست
                                                که شب مهمان توفان است امشب

دلشکسته تنها

 

نوشته شده در یکشنبه 1393/10/14ساعت 11:34 توسط بهروز|

دوستش دارم

بزرگیش را ،سکوتش را ،عظمتش را ،اُبهتش را ،تنهاییش را ،حکمتش را ،صبرش را ،

و بودنش عادتیست مثل نفس کشیدن !

خدا را میگویم

 

 

حرفهای عاشقانه

نوشته شده در شنبه 1393/10/06ساعت 11:12 توسط بهروز|

ﻃﻮﺭﯼ بخند ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺗﻘﺪﯾﺮ ﺷﮑﺴﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﭙﺬﯾﺮﺩ 


ﻃﻮﺭﯼ ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺭﺯ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺗﻨﻔﺮ ﺭﺍﻫﺶ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﻭ ﺑﺮﻭﺩ 


ﻭ ﻃﻮﺭﯼ ﺧﻮﺏ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﻣﺮﮒ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﺷﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺳﯿﺮ ﻧﺸﻮﺩ


ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ، ﻣﺎ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺭﻫﮕﺬﺭﯾﻢ ﭘﺲ


ﺑﺎ ﻫﺮ ﻃﻠﻮﻉ ﻭ ﻏﺮﻭﺏ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻥ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺵ ﻭ ﻣﺤﺒﺖ ﮐﻦ

قایقی سرگردان در آبی بیکران

نوشته شده در پنجشنبه 1393/09/06ساعت 7:37 توسط بهروز|

http://behroozmmbb.blogfa.com/page/fall-e-atse

http://behroozmmbb.blogfa.com/page/khlasshavid

http://behroozmmbb.blogfa.com/page/rang-e-shoma

http://behroozmmbb.blogfa.com/page/shabahat-e-esm

http://behroozmmbb.blogfa.com/page/taleebini-sale-shamsi

http://behroozmmbb.blogfa.com/page/tamas-ba-man

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1393/08/12ساعت 16:33 توسط بهروز

خاطرات را باید سطل سطل
از چاه زندگی بیرون کِشید.
خاطرات
نه سر دارند
و نه ته !
بی هوا می آیند تا خفه اَت کنند .
میرسند گاهی

وسط یک فکر
گآهی وسط یک خیابان
سردت میکنند
داغت میکنند
رگ خوابت را بلدند
زمینت میزنند
خاطرآت ؛ تمام نمی شوند
بلکه
تمــــامت میکنند .

بغض شکسته


برچسب‌ها: خاطرات, زندگی, فکر
نوشته شده در دوشنبه 1393/08/12ساعت 11:36 توسط بهروز|

ﺩﻳﮕﺮ ﺁﻣـﺪﻥ،
ﻣﺎﻧـﺪﻥ ..
ﻳﺎ ﺭﻓﺘﻨـﺖ ﻓﺮﻗــﻰ ﻧﻤﻴﻜﻨﺪ،
ﺣﺎﻝ ﺗﻨـــــﻬﺎ ﻳﻚ ﭼﻴﺰ ﻣﻬﻢ ﺍﺳﺖ ..
ﺁﻧﻬﻢ ﺍﻳﻨﻜﻪ؛
ﺍﻳﻦ " ﻣـــﻦ " ﺩﻳﮕــﺮ ﺁﻥ " ﻣـــﻦِ " ﻗﺪﻳﻤـﻰ ﻧــﻤﻴـﺸــﻮﺩ !

 

بارون نوجوونی


برچسب‌ها: آمدن, ماندن, بی تفاوت
نوشته شده در دوشنبه 1393/08/12ساعت 11:12 توسط بهروز|

آدم های تنهـا آرزوهای کوچکـی دارند

شبیه اینکه که کسـی

در خـانه را به رویشـان باز کند ...

تو و من

 


برچسب‌ها: آرزو, آدمها
نوشته شده در چهارشنبه 1393/08/07ساعت 8:32 توسط بهروز|

کارل پوپر...
آنکس که بهشتِ زندگی را برایت جهنم کرده
مجبور است متقاعدت کند که:
«بهشت جای دیگری است»

 

 

قایق سرگردان در آبی بیکران

 

نوشته شده در سه شنبه 1393/08/06ساعت 10:33 توسط بهروز|

نوشته شده در سه شنبه 1393/07/15ساعت 10:38 توسط بهروز|

داشتم فکر می کردم به صدای تولد
 تولد هر چيزی يک صدای خاص دارد
 تولد يک جوجه اردک , تولد يک جوانه گندم , تولد يک نوزاد
 گاهی اوقات با گوش می توان شنيدش
 گاهی وقت ها با چشم
 و گاهی هم با هيچکدام
 خيلی وقت ها به اين فکر می کنم که
 صدای تولد عشق را چگونه می شود شنيد يا ديد و يا ... چشيد
 در تصورات من صدای تولد عشق به صدای تولد يک پروانه شبيه است
 کرمی پروانه می شود  
 آسمان را در می نوردد
 و خود را به روشنايي می رساند
 هر چقدر داغ , هرچقدر دور
 شايد بميرد , ملالی نيست برايش
 و آدمی عاشق می شود
 همه داشته هايش را در می نوردد
 رها می شود و خود را به نور , به معشوقه اش می رساند
 هر چقدر سرد , هر چقدر دور
 شايد بميرد , ملالی نيست برايش
 يادم می ماند , صدای تولد يک پروانه از عمق يک پيله تاريک به گوش می رسد
 و يادم می ماند
 صدای تولد يک عشق هم , شايد , از عمق تاريکی های من
 از عمق پيله تنهايي های من
 اگر تلاشی برای رستن از آن باشد ، به گوش خواهد رسيد
.

 

نوشته شده در سه شنبه 1393/07/15ساعت 10:28 توسط بهروز|

پشه ای در استکان آمد فرود
تا بنوشد آنچه واپس مانده بود

کودکی از شیطنت بازی کنان
بست با دستش دهان استکان

پشه دیگر طعمه اش را لب نزد 
جست تا از دام کودک وارهد

خشک لب می گشت، حیران، راه جو 
زیر و بالا، بسته هرسو، راه او

روزنی می جست در دیوار و در
تا به آزادی رسد بار دگر

هرچه بر جهد و تکاپو می فزود 
راه بیرون رفتن از چاهش نبود

آنقدر کوبید بر دیوار سر
تا فروافتاد خونین بال و پر

جان گرامی بود و آن نعمت لذیذ
لیک آزادی گرامی تر، عزیز

 

نوشته شده در جمعه 1393/07/11ساعت 10:42 توسط بهروز|

یاد بگیریم قدر هر چیزی را که داریم بدانیم قبل از آن که روزگار به ما یادآوری کند که: می بایست قدر جیزی را که داشتیم میدانستیم.

 

  (فاطمه)

نوشته شده در سه شنبه 1393/07/08ساعت 9:29 توسط بهروز|

(سعید)

نوشته شده در سه شنبه 1393/07/08ساعت 9:11 توسط بهروز|

نه سال گذشت...!!!

واقعا" متوجه نشدم چی شد

ینی هیچکس متوجه نمیشه که چی شد زندگیش. باورش نمیشه که برگشتنی نیست.

نه سال پیش توی کافینت دانشگاه نشسته بودم. دیدم خیلی حالم گرفته. اون وقتا خیلی هم از وبلاگ و این حرفا سر در نمی آوردم. اما شروع کردم به ثبت نام توی پرشین بلاگ که اون موقع خیلی ها وبلاگشون رو اونجا میساختن. اما بعد از مدت کمی پرشین بلاگ حک شد و تمام پستهام حذف شدن. این شد که وبلاگم توی بلاگفا رو ثبت کردم. 

خیلی ها اومدن و رفتن . خیلی ها اومدن و ادعا داشتن ولی زود میرفتن.

خیلی ها رو که سر میزدم نوشته بودن "من دیگه نمی نویسم" یا بعد از یه شکست عشقی همه چیز رو میذاشتن کنار . انگاری برای کسی دیگه داشتن مینوشتن. اما من...

اما من هنوز هستم و خواهم بود.

خیلی اتفاقات توی دهه ی گذشته برام افتاده اما من هنوز هستم و خواهم بود.

بنویسید و به آرشیوتون سر بزنید و معجزه رو ببینید. بازگشت خاطرات

امیدوارم شما هم حضورتون مداوم و برقرار باشه

نوشته شده در شنبه 1393/07/05ساعت 10:45 توسط بهروز|

دستهای کوچکش به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد
التماس می کند: "آقا آقا! دعا می خری؟"
و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند و برای فرج آقا "دعا" می کند ...

(شهلا)

نوشته شده در سه شنبه 1393/06/11ساعت 10:6 توسط بهروز|

در این مطلب آموزش وارد شدن و استفاده از ف ی س ب و ک بدون استفاده از هیلتر بشکن ، وی پی ان و … آموزش داده می شود….

ﺟﺪﯾﺪﺗﺮﯾﻦ ﺭﺍﻩ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪﻥ ﺑﻪ ﻓﯿﺴﺒﻮﮎ ﺑﺪﻭﻥ ﻧﯿﺎﺯ ﺑﻪ ﻓﯿﻠﺘﺮﺷﮑﻦ کشف شد:
۱-ﻭﺍﺭﺩ My Computer ﺷﻮﯾﺪ
۲-ﺩﺭ ﺩﺭﺍﯾﻮ C ﻭﺍﺭﺩ ﻓﻮﻟﺪﺭ users ﺷﺪﻩ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﻓﻮﻟﺪﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﻮﺯﺭﻧﯿﻢ ﮐﺎﻣﭙﯿﻮﺗﺮ ﺷﻤﺎ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﻣﯿﺸﻮﯾﺪ (ﭘﺎﺑﻠﯿﮏ ﻧﻪ، ﺍﻭﻥ ﯾﮑﯽ)
۳- ﻭﺍﺭﺩ ﺑﺨﺶ My Documents ﺷﻮﯾﺪ
۴ – ﺩﺭ ﯾﮏ ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﺻﻔﺤﻪ ﮐﻠﯿﮏ ﺭﺍﺳﺖ ﮐﺮﺩﻩ، ﻭ New> NewFolder ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﮑﻨﯿﺪ
۵٫ ﻧﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﻓﻮﻟﺪﺭ ﺭﺍ F ac ebook ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ
۶٫ ﺩﺍﺧﻞ ﺍﯾﻦ ﻓﻮﻟﺪﺭ ﺑﺮﻭﯾﺪ
۷٫ ﺍﮐﻨﻮﻥﺷﻤﺎ ﻭﺍﺭﺩ ﻓ ﯿ ﺴ ﺒﻮﮎ ﺷﺪﻩ ﺍﯾﺪ
نوشته شده در سه شنبه 1393/06/11ساعت 9:59 توسط بهروز|

شرم میکنم با ترازوی کودک گرسنه کنار خیابان سیری ام را وزن کنم .

 

ای کاش یک ماه نیز موظف بودیم از اذان صبح تا غروب آفتاب فقرا را سیر کنیم نه اینکه گرسنگی و تشنگی کشیده تا فقط رنج آنها را درک نماییم

 

آری هزاران بار افسوس که دیریست وا مانده ایم در ظاهر دین ، دهانمان پر شده از غلظت تلفظ حرف " ض " در کلمه " ولا الضالین " ولی غافل از آنکه خود عمریست در گمراهی به سر میبریم...

به راستی ما به کجا میرویم

نوشته شده در چهارشنبه 1393/05/08ساعت 18:32 توسط بهروز|

درسته که از عربها بدمون میاد . اما کاری به عربها نداریم . و سرمون توی لاک خودمونه. پس:

 عید سعید فطر مبارک

خدا رو شاکرم که تونستم توی گرمای بندرعباس کم و بیش روزه ها رو بجا بیارم.پس:

الهی شکر

 

نوشته شده در سه شنبه 1393/05/07ساعت 16:33 توسط بهروز|

کلافه ام از حس ناسپاس بودنم، وقتی دیدم پسر معلولی خطاب به آفریدگارش گفت: "خدایا شکرت مرا در مقامی خلق کرده ای که هر کس مرا میبیند تو را شکر میکند.

(شهلا)

نوشته شده در سه شنبه 1393/04/24ساعت 12:16 توسط بهروز|

دختره زیبایی رو دیدم که تن فروش بود

خیلی ها بیتابانه توی صف انتظار بودن

من هم رفتم توی صف، جلو که رسیدم دیدم تنش تن ماهی جنوبه ، سه تا خریدم :-)

                                 

نوشته شده در جمعه 1393/01/29ساعت 8:10 توسط بهروز|

بعضی بزرگ زاده می شوند

بعضی بزرگی را بدست می آورند

بعصی بزرگی را به دامانشان می اندازند

نوشته شده در جمعه 1393/01/29ساعت 8:3 توسط بهروز|

حواسمان به بی حواسی هایمان هست؟
موهایمان را که دم اسبی می بندیم یورتمه می رویم
و میز را که می چینیم خشک می شود
و همه ی هراس قلک هایمان از پر شدنشان است
و کتری داغدیده از درون می سوزد
و زندگی ما هر روز تکرار روز قبلش را به اسم امروز تکرار می کند
تا شاید فردایی بهتر از درون که نه از بیرون برای ما شاخته شود...

نوشته شده در یکشنبه 1393/01/17ساعت 14:24 توسط بهروز|


امیدوارم همه سال خوبی داشته باشن
نوشته شده در یکشنبه 1393/01/17ساعت 10:28 توسط بهروز|

ﻣﻦ ﻫﺮﭼﯽ ﺻﺒﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﯿﻔﺘﻪ ﺭﻭ ﻏﻠﺘﮏ

ﺧﺒﺮﯼ ﻧﺸﺪ . . .

ﺍﻻﻥ ﻣﻨﺘﻈﺮﻡ ﮐﻪ ﻏﻠﺘﮏ ﺑﯿﻮﻓﺘﻪ ﺭﻭﻡ ﺧﻼﺹ ﺷﻢ ﺑﺮﻩ |


از طرف....

نوشته شده در سه شنبه 1392/08/07ساعت 14:29 توسط بهروز|

توی تمام زندگیم فکر میکردم هوا مجانیه.....

تا اینکه یه بسته چیپس خریدم.

نوشته شده در جمعه 1392/06/15ساعت 9:44 توسط بهروز|


همه دوست دارند که به بهشت بروند،
ولی کسی دوست ندارد که بمیرد ... !

نوشته شده در جمعه 1392/06/15ساعت 8:26 توسط بهروز|

نوشته شده در سه شنبه 1392/05/01ساعت 13:21 توسط بهروز|


آخرين مطالب
» صبر
» خدایا
» من!!!!! چی!!!!!
» 
» خدا را میگویم
» امید به زندگی
» لیست صفحات جداگانه من
» خاطرات
» فرقی ندارد
» آرزو

 Design By : Pichak